تبليغاتX
عکسستان

عکسستان

bia safa kon harchi bekhai to0sh hast

بازهم خواهش

بازهم از دوستانی که نظر میدن خواهش می کنم ۱ راه دسترسی برای من بگذارن که من هم بتونم جوابشون رو بدم. در جواب این دوستمون که در پایین نظرشون رو می گذارم باید بگم که هم خواهر بنده و هم مادر من هر دو چادری هستن البته مادرم الان حدود ۲ ساله به خاطر تصادفی که کردن و مشکلاتی که دارن  نمی تونن چادر سر کنن ولی خوب خیلی هم ناراحت هستن به هر حال ممنون از نظراتتون.

پسربد

نويسنده اين نظر: دختر آذري

شما انگار بد جوری از دخترا نارو خوردین

دختر هم مثل پسرها هستن

فقط از نظر ظاهر فرق دارن

پس این همه ادعای ادم های خوب و سر به راه رو در نیار

میدونم که خواهرت از این ها بدترن

پس نمیخواد عکس دختر مردم رو بذاری

دنیا عوض دار میاره
یه روز هم میبینی که عکس خواهر مادرت اینجاست

البته میدونم که ماما و خواهرت از این ها بدترن


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 20:56  توسط پسر بد  | 

عکسهای عجیب از تهران

جالب ترین و خنده ترین و عجیب ترین عکس های تهرون البته همشم ماله تهران نیستا ولی خوب بد نیستن.

پسربد

برای دیدن ادامه عکسها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 20:49  توسط پسر بد  | 

موبایل جدید

اینم سری جدید گوشی اریکسون فقط به خاطر جالبیش گذاشتم نه چیزه دیگه.(دوروغ گفتم جدید نیست ولی خوب جالبه به کیفیت دوربینش بنگرید)

پسربد

 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 20:42  توسط پسر بد  | 

شهاب حسینی در بیمارستان

شهاب حسيني در بيمارستان !!

برخي كارگردان‌هاي سينما و تلويزيون با ساخت يك اثر شناخته مي‌شوند. شايد بتوان گفت اكبر خواجويي هم يكي از همان كارگردان‌هايي است كه با سريال پدر سالار در حافظه ما جاي گرفته است. او اين روزها در حال ساخت فيلم جديد خود با نام «محيا» است.

اين فيلم سومين تجربه سينمايي اين كارگردان بعد از فيلم‌هاي«خانه ابري » و «سيرك بزرگ» است و قرار است بعد از دوري پانزده ساله اين كارگردان حضور مجدد او را در سينما رقم بزند.

 در فيلم محيا بازيگران مختلفي ايفاي نقش مي‌كنند. الهام حميدي، شهاب حسيني، آزيتا حاجيان، مريم بوباني، تقي سيف جمالي و پروين ميکده برخي از اين بازيگران هستند. بد نيست بدانيد داستان اين فيلم درباره جواني به نام جاويد است كه دلبسته دختري به نام محيا مي شود اما محيا زندگي ويژه اي دارد که نمي تواند آن را براي جاويد فاش کند، به همين دليل براي جاويد که اصرار دارد با او ازدواج کند، شرط بسيار سختي را تعيين مي کند و...

لازم به ذکر است گروه فيلم سينمايي محيا طي روزهاي گذشته در بيمارستاني واقع در تهرانپارس به کار خود ادامه مي دهد.

اين فيلم به زودي به پايان فيلم‌برداري مي‌رسد و پس از آن مراحل مختلف آماده سازي آن آغاز خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 20:38  توسط پسر بد  | 

عکسهایی از شادمهر

سلام دوستانه گلم. امید وارم حالتون خوب و خوش وخرم باشه. از اینکه دیر به دیر UP می کنم شرمنده.

حالا این عکسهای زیبا رو از شادمهر ببینید و حالش رو ببرید.

پسربد

برای دیدن ادامه عکسها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 20:36  توسط پسر بد  | 

1عکس دیگه

اینم عکسی که نشون میده دخترا ....

پسربد

حالا خودتون بگید انصافا(البته اگه انصافی مونده) من تو اون شعر اشتباه گفتم؟

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 1:4  توسط پسر بد  | 

عکس دختران ایرانی

من نمی خواستم تو این وبلاگ از این عکسها رو بگذارم. این پست رو می گذارم که اون دسته از دوستانی که از شعری که در مورد دخترها گذاشتم خوششون نیومده و اون رو یک نا سزا به دخترا  دونستن ببینن که به قول معروف گر نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها بله دوستان حالا خودتون ببینید و قضاوت کنید.

پسربد

001

بقیه رو در ادامه مطلب می گذارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 0:58  توسط پسر بد  | 

آتش زدن پمپ بنزین در تهران

این عکسها عکسهایی از آةش زدن پمپ بنزینها در تهران هست در شبی که سهمیه بندی اعلام و اعمال شد. فکر کنم شمام یه چیزایی از این شایعات(بهتره بگیم حقایق) شنیدین. حالا عکس هاش رو هم ببینید.

پسربد

 

برای دیدن ادامه عکسها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 0:39  توسط پسر بد  | 

سرقت از هدیه تهرانی

سرقت دوربين ديجيتال و لپ‌تاپ هديه تهراني!!

 
در شرايطي كه بحث مهم امنيت حريم خصوصي افراد حقيقي و حقوقي از مهمترين اخبار و بحث‌هاي اين روزهاست، خبري روي خبرگزاري‌ها منتشر شد كه بايد باعث نگراني اهل سينما باشد.

 در حالي كه زمزمه‌هايي درباره احكام شديد براي اخلال‌گران حريم خصوصي افراد در حال بررسي است، هديه تهراني خبر داد كه  لپ‌تاپ و دوربين ديجيتال او از اتومبيلش به سرقت رفته است. اين بازيگر سينماي ايران گفت: از دفتر كارم براي ملاقات مادرم به بيمارستان رفته بودم كه تا حدود ساعت 21 يا 22 طول كشيد و زمان بازگشت به پاركينگ بيمارستان با سرقت لپ‌تاپ و دوربين ديجيتال از اتومبيلم مواجه شدم. اين بازيگر سينما افزود: سارق يا سارقان به پول و ديگر اشياء قيمتي كه در اتومبيل بوده، كاري نداشته‌اند و صرفا لپ‌تاپ و دوربين ديجيتال كه محتوي مسايل كاري و شخصي‌اش بوده را سرقت كرده‌اند. تهراني خاطرنشان كرد كه ماجراي سرقت را همان لحظه به نيروي انتظامي گزارش كرده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 1:32  توسط پسر بد  | 

موجودات عجیب دنیا

پرنده عظيم‌الجثه

مي‌‌خواهم اطلاعاتي از يك پرنده بزرگ و عظيم‌الجثه به شما بدهم. در سال 2001 من و شوهرم اواخر شب با اتومبيلمان به سمت نيوولمينگتون مي‌‌رفتيم. ساعت حدودا دو يا سه صبح بود. يك نفر خبر داده بود كه سگ شكاري گم شده‌مان را ديده است و ما براي تحقيق در اين مورد به آن‌جا مي‌‌رفتيم. ماه اكتبر بود و ما با آرامش در آن ‌جاده تاريك و دور از شهر جلو مي‌‌رفتيم....

م. ماه بيرون آمده و همه‌جا را روشن كرده بود ولي باز هم تاريكي بر اطراف مستولي بود. ناگهان صداي پرواز پرنده‌اي را در بالاي سرمان شنيديم. پرنده به سرعت پايين آمد و بالاي اتومبيل ما قرار گرفت. فكر كرديم روي اتومبيل نشسته است چون ماشين كمي تكان خورد و من حتي احساس مي‌‌كردم كمي از زمين بلند شد. شيشه‌ها پايين بودند و حضور پرنده‌اي عجيب را بر بالاي اتومبيل كاملا احساس مي‌‌كرديم. به يكديگر نگاه كرديم و گفتيم اين ديگر چيه؟! به آسمان نگاه كردم و ناگهان چشمم به يك پرنده سفيد و خاكستري بزرگ افتاد كه طول بالهايش شايد به چهار يا پنج متر مي‌‌رسيد. پرنده عجيب بر روي يك درخت كهنسال و بي‌‌شاخ و برگ نشست و آن‌قدر با درخت همرنگ بود كه ديگر نمي‌‌توانستم آن را تشخيص بدهم. من به شوهرم گفتم اين بزرگ‌ترين پرنده‌اي است كه در عمرم ديده‌ام.

من نام آن را (مرد پرنده) گذاشتم چون پاهايش كاملا اندازه و شبيه پاهاي يك مرد بود. آن شب به خانه برگشتيم و صبح روز بعد موضوع را به بچه‌هايمان (كه نوجوان هستند) گفتيم ولي آنها به ما خنديدند اما ما واقعا آن را ديده بوديم. به نظر مي‌آمد متعلق به دوران ماقبل تاريخ بود. براي خودمان هم باورنكردني است كه چنين پرنده‌اي را ديده‌ايم ولي چندي پيش وقتي شوهرم از سركار به خانه برگشت، گفت شنيده است يك نفر ادعا كرده يك پرنده عظيم‌الجثه را ديده است.

مرد بزنما

ژانويه سال 2002 بود. نيمه‌هاي شب از صداي پارس سگ‌هايم از خواب بيدار شدم. روي تخت نشستم و از پنجره به بيرون نگاه كردم. بيرون آنقدر روشن بود كه بتوانم تاحدودي دور و اطراف را ببينم و ناگهان از شدت تعجب در جايم ميخكوب شدم. چيزي كه مي‌‌ديدم باوركردني نبود. موجودي شبيه به بز آن‌جا در بيرون خانه من زير درخت گردو راه مي‌‌رفت و سگ‌هايم پشت سرهم پارس مي‌‌كردند و پشت پاشنه پاهايش را گاز مي‌‌گرفتند. اين موجود بيش از دو متر قد داشت و درست مثل انسان بر روي پاهايش ايستاده بود ولي شانه‌هايش افتاده بود و كمي قوز داشت و درست مثل يك بز دو شاخ بر روي سر و ريش بلندي بر روي چانه‌اش ديده مي‌‌شد. دست‌هايش اندكي خميده بودند و ناخن‌هاي كثيفش خاكستري رنگ به نظر مي‌‌رسيد. پوستش به رنگ سبز متمايل به زرد بود و موهاي كم‌‌پشتي تمام سطح بدنش را پوشانده بود. تنه و پاهايش كاملا شبيه به يك انسان بلند قامت به نظر مي‌‌رسيد. من او را مستقيم از رو به رو نديدم ولي توانستنم نيمرخ او را دقيقا ببينم. او شبيه به يك مرد بود. فقط مي‌توانم بگويم كه از ترس و تعجب نمي‌‌توانستم تكان بخورم (مرد بز نما) اصلا برنگشت تا مرا ببيند و فقط براي رها شدن از شر سگ‌ها قدم‌هايش را تندتر كرد و رفت. هنوز هم هرازگاهي شب هنگام صداي يك بز را مي‌‌شنوم و به ياد آن موجود مي‌‌افتم. شنيدن صداي بز در محل زندگي من كه در (نرماندي) در (تگزاس) است عجيب به نظر مي‌‌رسد زيرا در اين محل هيچ‌كس بز نگه نمي‌‌دارد.

مگس‌هاي غول‌آسا

موضوعي كه برايتان تعريف مي‌‌كنم مربوط به سال 1971 و تابستان گرم و خفقان‌آور آن سال است. در آن زمان ما در (ميشيگان) زندگي مي‌‌كرديم و من ده سال داشتم. آن روز به همراه دوستم كه او نيز ده ساله بود و برادر كوچك‌ترم كه هشت سال داشت در حياط پشتي خانه بازي مي‌‌كرديم. يادم مي‌‌آيد آن روز هوا واقعا گرم بود و ما مي‌‌گفتيم اگر يك تخم‌مرغ را روي پياده‌رو بشكنيم نيمرو مي‌‌شود. ناگهان صداي وز وز بلندي به گوشمان رسيد. حدودا سه يا چهار متر آن طرف‌تر از ما، روي در كوچك حياط خانه‌مان دو مگس عظيم‌الجثه نشسته بودند. آنها درست شبيه به مگس‌هاي معمولي به نظر مي‌‌رسيدند با اين تفاوت كه طولشان تقريبا سي سانتي‌متر مي‌‌شد. هر دوي آنها بزرگ بودند. ما به شدت ترسيديم و با تعجب و وحشت به آنها نگاه مي‌‌كرديم. مي‌‌خواستيم برويم و يك نفر را بياوريم تا او هم شاهد حضور اين موجودات باشد ولي مي‌‌ترسيديم تكان بخوريم و فقط زير لب با هم حرف مي‌‌زديم.
مگس‌هاي غول‌آسا فقط ده دقيقه آن‌جا بودند. ولي به نظر ما خيلي طولاني‌تر مي‌‌رسيد. بالاخره پريدند و با صداي وز وز ناهنجاري آن‌جا را ترك كردند. من، برادرم و دوستم به سوي خانه‌مان دويديم و موضوع را به پدر و مادرم گفتيم ولي آنها حرفمان را قبول نكردند و گفتند از خودمان داستان تخيلي ساخته‌ايم. هنوز هم نمي‌‌دانم آن مگس‌هاي هيولاوار از كجا آمده بودند و به كجا رفتند.

پاگنده

تعريف اين داستان برايم خيلي سخت است چون هربار كه آن را تكرار مي‌‌كنم از ترس برخود مي‌‌لرزم و به ياد آن صبح هولناك مي‌‌افتم. هربار كه در تاريكي باشم همان احساس تنهايي و اين احساس كه كسي مرا نگاه مي‌‌كند به من دست مي‌‌دهد. ساعت پنج صبح بود و شبنم صبح‌گاهي روي چادر صحرايي مرا پوشانده بود. نمي‌‌دانم چرا ولي احساس خستگي نمي‌‌كردم و به همين‌خاطر از چادر بيرون رفتم و در ميان مه به قدم زدن پرداختم. همان‌وقت بود كه خش‌خشي را جلوي خودم شنيدم. صداي مار نبود. نه مطمئن بودم ولي اين صدا باعث شد بنشينم و حركتي نكنم. تكان نمي‌‌خوردم و فقط گوش مي‌‌دادم. در همان‌وقت صداي پاي چيزي را شنيدم كه در جهت مخالف من مي‌‌دويد. به داخل يك گودال دويدم و خودم را به درختي چسباندم. خودم را كنترل كردم و برگشتم و به سوي چادرم نگاه كردم. چيزي نديدم ولي احساس غريبي داشتم. دوباره به داخل گودال رفتم. چيزي پشت سر من بود. تقريبا سه متر آن طرف‌تر. گوش‌هايم را تيز كردم. صداي يكنواختي سكوت را برهم مي‌‌زد. صدايي مثل صداي موش‌هايي كه غذايشان را مي‌‌جوند. كم‌كم خورشيد از پشت كوه بيرون آمد و هوا را كمي روشن كرد. حالا ديگر مي‌‌توانستم او را ببينم. اگر فقط كمي بلند مي‌‌شدم مي‌‌توانستم چيزي را كه آنقدر سبب وحشت من شده بود به چشم ببينم. سرم را بلند كردم و خود را كمي بالا كشيدم. نفسي به راحتي كشيدم. چيزي آن‌جا نبود. با آرامش هواي خنك بامدادان را به درون ريه‌هايم فرو دادم و برگشتم. ناگهان هولناك‌ترين موجود روي زمين را به چشم ديدم. موجودي عجيب كه كمي آن طرف‌تر بي‌‌صدا به جلو مي‌‌رفت و از من دور مي‌‌شد. موجودي بلندقد كه بدنش باموي سياه پوشيده شده بود و دست و پاهايي دراز و تقريبا بي‌‌مو داشت. دو ساعت طول كشيد تا توانستم به خود جرات بدهم و از گودال خارج شوم و به چادرم برگردم و از آن جنگل جهنمي فرار كنم. وقتي داستان را براي ديگران تعريف كردم همه گفتند كه او (پاگنده) بوده است.

ميمون پرنده

داستاني كه تعريف مي‌‌كنم در واقع براي برادر بزرگ‌تر و مادر بزرگم در (پورتوريكو) اتفاق افتاد. وقتي برادرم نه سال داشت (الان او 33 ساله است) خانه مادربزرگم بسيار بزرگ و در منطقه‌اي روستايي و كوهستاني بود. در كنار خانه جاده‌اي قرار داشت كه بالاتر از سطح خانه بود و از روي آن مي‌‌شد پشت‌بام خانه را به راحتي ديد. يك روز برادرم روي جاده در حال بازي بود كه ناگهان صدايي از بالاي سرش شنيد و به بالا نگاه كرد. در همان‌وقت مادربزرگ هم از خانه بيرون آمد و او نيز با شنيدن آن صدا روي بام را نگاه كرد و آنها توانستند عجيب‌ترين حيوان دنيا را ببينند. يك موجود شبيه به ميمون كوچك با موهايي سياه‌رنگ ولي بالدار. او خيلي زود ترسيد و پرواز كرد و به سمت كوهستان رفت ولي تا امروز هيچ‌كس نفهميده است كه او چه بود. بعضي‌ها مي‌‌گويند آن حيوان از جنگل انبوه (يانكو) كه در آن نزديكي است فرار كرده است. مردم ميگويند در آن جنگل دانشمندان بر روي حيوانات تحقيق مي‌‌كنند و با تركيب ژن‌ها مي‌‌خواهند حيوانات جديدي خلق كنند.
شايد اين ميمون پرنده هم يكي از آن مخلوقات دستكاري شده بود كه از مركز تحقيقات فرار كرده بود.

مرد پرنده

ساعت دقيقا سه صبح بود كه من و دوستم تصميم گرفتيم بيرون برويم و در هواي تميز و باران خورده قدم بزنيم. خانه دوستم در يك مجتمع آپارتماني بود كه در ميان ساختمان‌هاي بلند آن يك زمين بازي براي سرگرمي بچه‌ها ساخته بودند. ما به اين زمين بازي رفتيم و در همان بدو ورود چشممان به موجودي پرنده مانند افتاد كه درست بالاي سرسره نشسته بود و انگار داشت تغيير شكل مي‌‌داد. ارتفاع قدش تقريبا به اندازه يك انسان بود و پاهايش كاملا شبيه به پاهاي انسان بودند با اين تفاوت كه پشت پاهايش پر روييده بود. بازوانش درست مثل دست‌هاي انسان به نظر مي‌‌رسيد ولي بال‌هاي بزرگي به طول حدودا سه متر به آن چسبيده بود. صورتش به طرف ديگري بود و ما نتوانستيم چهره‌اش را ببينيم. او حضور ما را احساس كرد و به سنگيني از روي سرسره پر زد و رفت. من هنوز هم نمي‌‌دانم او چه بود. انسان بود يا پرنده؟ و تا آخر عمرم او را فراموش نخواهم كرد.

هيولاي مكزيكي

اين خاطره‌ مربوط به سه سالگي من است ولي آنقدر مادرم اين داستان را براي همه تعريف كرده است كه من آن را كاملا به خاطر دارم. آن روز من و مادرم به همراه خاله و دايي‌ام به ديدن مادربزرگ و پدربزرگ كه در شهر كوچكي در مكزيك زندگي مي‌‌كردند، مي‌‌رفتيم. مادرم مي‌‌گويد جاده از ميان كوهستان (سيرامادر) عبور مي‌‌كرد و همان‌جا بود كه آن موجود عجيب را ديديم. آن موجود شبيه به يك سگ بود ولي تفاوت بزرگي با يك سگ داشت. جثه آن تقريبا اندازه كاديلاك ما بود و چنگال‌هاي بزرگ وحشتناكي داشت. بدنش از موهاي سياه و ضخيم پوشيده شده بود و به نظر مي‌‌رسيد كه از حضور ما اصلا راضي نيست. دندان‌هاي پيش آن هيولا بلند و تيز‌ بود به‌طوري كه از دهانش بيرون زده بود و غرش‌كنان به طرف ماشين ما مي‌‌آمد. مادرم از ترس پاهايش را روي پدال گاز گذاشت و به سرعت از آن‌جا دور شديم. هنوز نمي‌‌دانيم آن موجود چه بود؟ ولي اين را مي‌‌دانيم كه (سيرامادر) كوهستان بسيار بزرگي است كه نقاطي از آن هنوز اكتشاف نشده و ممكن است حيوانات عجيبي در آن يافت شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 1:18  توسط پسر بد  | 

درخواست

سلام دوستان گلم.

امروز(امشب) داشتم نظرات دوستان رو می خوندم. اول از همه اینکه از لطفتون ممنونم که برام نظراتتون رو می نویسید. دوم اینکه دوستانی که نظر می دن اگر واقعا راست میگن ۱ چیزی از خودشون بگذارن مثل آدرس وب البته فکر نمی کنم داشته باشن یا انقدر ضایع هست که خودشون خجالت می کشن(البته به دوستان جسارت نمی کنم منظورم به همه نیست. نظرات اونایی که منظورم هست رو در همین پست می گذارم) یا اگر هم ندارند مطمئنا میل یا آی دی یاهو دارن. به هر حال اگر جنبه ندارید و یا می ترسید لطفا مطالب این وب رو نخونید

با تشکر از همه دوستان

پسربد

نوشته شده به دست: دختر باکلاس

پسر بد!!!!اول شماها ژلای سرتون رو بشورید بعد حرف بزنید.پسرا ذاتا فضولن یا برای جلب توجهه؟

نوشته شده به دست:مونا

خفه شو

اشغال

نوشته شده به دست:فضولی؟

تو یا خری یا فکر میکنی خر نیستی

نوشته شده به دست:به توچه (ادم به هر غریبه ایکه اسمشو نمیگه)

اگه گیرت اومد نوش جانت مفت چنگت(ما که بخیل نیستیم)فقط یه چیزی خواهرم میگه خیلی خرییییییییوخیلی گوساله اییییییییییییوخیلی.............شرمنده اینجاشو نمیشه گفت

بازم از همتون ممنونم

پسربد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 1:14  توسط پسر بد  | 

پیشی و هاپو

 
 
 
 
برای دیدن ادامه عکسها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 0:57  توسط پسر بد  | 

خنده بازار

 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 0:47  توسط پسر بد  | 

1 رکورد دیگر توسط اخراجی ها

اخراجي‌ ها ركورد بازار نمايش خانگي را شكست

مسعود ده‌نمكي گفت: پخش CD اخراجي‌ه توسط شركت دنياي هنر با استقبال وسيعي روبرو شد و در هفته اول صد و پنجاه هزار نسخه از اين فيلم به فروش رفت كه در نوع خود ركود جديدي محسوب مي‌شود

ده‌نمكي در گفت وگو با خبرنگار سينمايي فارس گفت: اين CD پانزده دقيقه آنونس فيلم پشت صحنه اخراجي‌ه به نام اخراج اخراجي‌ه را هم در خود دارد كه در هفته آتي اين فيلم هم روانه بازار مي‌شود و حدس مي‌زنم از اين فيلم هم استقبال خوبي روبرو شود.

ده نمكي در مورد قسمت دوم فيلم اخراجي‌ها كه اكنون مشغول نگارش آن است گفت: اخراجي‌ه در واقع يك سه‌گانه است كه در سه مقطع زماني روايت مي شود اولي در جنگ، دومي در فضاي بازداشتگاه و با ادبيات بازداشتگاهي و يكي هم در زمان حال. الان مشغول نوشتن اخراجي‌هاي دو يا همان بخش بازداشتگاه هستم كه اين داستان با اضافه شدن چند كاراكتر جديد نوشته مي‌شود.
وي تصريح كرد: البته فضاي اين فيلم با اخراجي‌هاي يك كاملا متفاوت است.

ده نمكي در مورد تهيه كننده احتمالي اخراجي‌هاي دو گفت: به علت تفاوت فضاي اخراجيهاي دو با فيلم قبلي هنوز با هيچ تهيه‌كننده‌اي براي ساخت اين اثر وارد مذاكره نشده‌ام.
ده نمكي در پايان در پاسخ به سؤال خبرنگار فارس در مورد احتمال انجام مجدد كار مستند گفت: من اكنون تهيه‌كنندگي يك فيلم مستند را برعهده دارم و تحقيقات هم براي شروع يك فيلم مستند انجام مي‌دهم.

وي افزود:البته مستند كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟ هم در شبكه ويديويي كشور پخش شد. كه از اين فيلم هم استقبال خوبي به عمل آمده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 0:25  توسط پسر بد  | 

پشت پرده حضور گلزار در شب شیشه ای

از تماشاي شب شيشه‌اي با گلزار، ده چيز ياد..

نشستم و برنامه شب شيشه‌اي گفت و گو با محمدرضا گلزار را تماشا كردم و بعد ديدن‌اش فكر كردم اين يك ساعت برنامه، به دلايل مختلف پديده مهمي است. خودم با تماشاي برنامه به اين نتيجه‌ها رسيدم:

1- ظاهرا دامنه نفوذ و تاثير سينما خيلي بيش از آن چيزي است كه فكر مي‌كنيم. به هر حال گلزار تمام شهرت‌اش را از سينما دارد، در هيچ فيلم و سريال تلويزيوني بازي نكرده است. پس وقتي يك شبكه تلويزيوني براي كشاندن او به استوديويش اين قدر تلاش مي‌كند و وقت مي‌‌گذارد، پس لابد سينماي ايران دامنه تاثيري بيش از آن چه ما فكر مي‌كنيم دارد.

2- همچنان احساسات رقيقه و انسان‌دوستي و تعهدات اجتماعي، قرار است سرپوشي باشد براي ساير نيازها و خواسته‌هاي‌مان. همچنان قرار است از اين احساسات استفاده كنيم تا به نيازهاي ديگرمان برسيم. همه مي‌دانيم محمدرضا گلزار چرا آن جا نشسته، چرا مردم مي‌خواهند او را ببينند و اين‌ها. اما عوض‌اش مجري مراسم حسين رضازاده را نشان‌ مي‌دهد و از احساسات ملي ميهني مي‌پرسد و اين كه محمدرضا گلزار چطور با بازي در تيم واليبال هنرمندان، براي بدبخت بيچاره‌ها پول جمع مي‌كند. ياد سنتوري افتادم و صحنه‌اي كه آدم ‌بدهاي فيلم، كنسرت خيريه گذاشته بودند و البته نيت‌شان هم خير بود.

3- بعد از تماشاي برنامه، متوجه شدم در گفت و گويي در اين سطح، اگر مجري و مهمان در موقعيت برابري قرار نداشته باشند، چه اتفاق وحشتناكي مي‌افتد. وقتي يك برنامه تلويزيوني، دائم خبر از حضور احتمالي يك مهمان گريز پا مي‌دهد، وقتي همه پس و پيش شدن‌ها را تحمل مي‌كند، وقتي عوض اين كه روي قدرت و نفوذ برنامه‌اش حساب كند، مجبور مي‌شود اصرار و ابرام را براي كشاندن مهمان به برنامه انتخاب كند، وقتي بايد براي اين حضور كلي شرط بپذيرد، آن وقت ديگر اصلا گفت و گويي شكل نمي‌گيرد. چون در برابر هر اتفاقي، ممكن است مهمان برنامه "پا شود و برود." يا اين قدر قدرت و نفوذ داريم كه مهمان، خيلي دلش بخواهد در گفت و گو با ما شركت كند يا نه، اما اگر نداريم يا مهمان‌مان احساس نياز و شوق براي حضور در چنين برنامه‌اي ندارد، آن وقت يك شوي بي‌رمق داريم و نه يك گفت و گو. گفت و گو هم كه مي‌دانيد، يكي از دوست‌داشتني‌ترين و جذاب‌ترين چيزهايي است كه ابناي بشر مي‌توانند انجام دهند. از جمله گفت و گوي رضا رشيدپور با استاد عجمي خطاط، كه طبعا زير چنين فشاري شكل نگرفته بود، پس در لحظاتي مي‌شكفت و جذب مي‌‌كرد و ياد مي‌داد.

4- پس رسانه‌هاي ما بايد بيش از اين قدرت بگيرند. مجري‌ها و روزنامه‌نگارهاي ما بايد از اين‌اي كه هستند قوي‌تر شوند. در برابر يك ستاره در موضع ضعف قرار نگيرند. چنين گفت و گويي، به لحاظي، يك بازي قدرت است و اميدوارم رسانه‌هاي ما به چنان قدرتي برسند كه در چنين گفت و گوهايي، چيزي كم از ستاره نداشته باشند. آقاي ستاره، بايد خيلي دل‌اش بخواهد كه با فلان برنامه از فلان شبكه، يا با فلان روزنامه و مجله گفت و گو گند. اين مسيري است كه رسانه‌هاي ما بايد در پيش بگيرند.

5- آيا گلزار بازي مي‌كرد يا واقعي بود؟ اغلب بازي مي‌كرد. بر خلاف آن چه شايد در نگاه اول به نظر برسد، محمدرضا گلزار، بسيار باهوش است و مي‌تواند از هوش‌اش براي زدن ماسكي به صورت‌اش استفاده كند. اين ماسك، اغلب مدت زمان برنامه شب شيشه‌اي، روي صورت‌اش بود. گلزار اين قدر باهوش بود كه مجري برنامه را بازي دهد، كه مسير برنامه را طوري كه خودش مي‌خواهد تنظيم كند. فرمان برنامه دست مهمان بود، نه فقط به اين خاطر كه مجري در موضع ضعف بود، هوش گلزار هم در اين مسير دخيل بود. خطرش اما اين جاست كه اگر گلزار همين طور از هوش‌اش براي پنهان شدن و در رفتن از برابر انظار استفاده كند، پس از مدتي تبديل به موجود غير قابل درك و غريبي خواهد شد كه حضور و وجودش ديگر براي خيلي‌ها جالب نيست. گاهي وقت‌ها به نظر مي‌رسيد هوش گلزار پشت ماسك صورت‌اش حبس شده است.

6- به نظرم درك و هوش گلزار، بيش از آموخته‌هايش است. دانش و علم، بازيگر نمي‌سازند، اما كمبودشان در مواردي حس مي‌شود. از جمله در شب شيشه‌اي‌ كه مهمان‌اش محمدرضا گلزار، نمي‌توانست از عامل به كار بردن كلام براي تاثير روي بيننده‌هايش استفاده كند. گلزار مي‌توانست در مواردي با تكيه بر هوش‌اش، در لحظه مورد نظر، واكنش جذابي نشان دهد، اما همه‌اش همين است. او نمي‌توانست اين لحظه را بسط و گسترش دهد. اين تفاوت او با مثلا بهرام رادان بود كه خوب مي‌توانست حرف بزند و پشتوانه ذهني مناسبي داشت تا در مسير بحث پيش برود. شايد اين يكي از دلايلي بود كه رادان مي‌توانست ماسك را از روي صورت‌اش كنار بزند و گلزار نه.

7- دلم خنك شد وقتي رضا رشيدپور نتوانست به خاطر همان قرار داشتن‌اش در موضع ضعف؛ با مهمان برنامه‌اش شوخي كند، پس سراغ پارودي كردن خودش رفت با اين جمله وحشتناك "منو رها كن از اين درد تنهايي". جمله‌اي كه قاعدتا معناي عميق و زيبايي دارد، و تكرارش از دهان مجري برنامه، خيلي وقت قبل از اين كه خودش بخواهد، به يك مضحكه تبديل شده بود.

8- منتظر كمدي بعدي محمدرضا گلزار هستيم. تايمينگ كمدي را بلد است و واكنش‌هاي خوبي در برابر حركت طرف مقابل‌اش مي‌تواند بروز دهد. برنامه را كه ديدم، به نظرم رسيد شوخي جذاب آتش بس؛ تكرار جمله: "مهين مرگ من تو پشت چراغ قرمز نبودي؟" بخش مهمي از جذابيت‌اش را از اجراي به موقع و درست گلزار مي‌گيرد. آخ اگر كمدي رومانتيك‌ساز خوب در سينماي ايران داشتيم. محمدرضا گلزار مي‌توانست انتخاب اول براي بازي در نقش مرد اين فيلم‌ها باشد. يك هيو گرانت؟

9- حضور محمدرضا گلزار در تلويزيون و استقبال فراوان مخاطب‌ها از اين برنامه، نشان مي‌دهد كه چه قدر بين سليقه مسئولان تلويزيون و خواسته مخاطب‌هاي‌شان فاصله است. رسانه ملي، بيش‌تر با زندگي رسمي مردم ما سازگار است تا آن چه در خلوت به دنبال آن هستند. رسانه‌اي مثل تلويزيون قرار نيست دنباله‌رو خواست مخاطب‌هايش باشد، اما لااقل بايد همراه آن‌ها حركت كند. مردم بايد بخشي از زندگي‌شان را در تلويزيون ببينند. آن چند دقيقه دعواي فوتباليست‌ها و مربي‌ها در برنامه نود، براي يك هفته خيلي كم است.

10- اما اين حرف‌ها به معناي مخاطب‌گرايي به هر شكل و بهانه‌اي نيست. اين كه تلويزيون آينه زندگي واقعي، و نه رسمي، مردم ما باشد، به معناي تلاش براي جلب مخاطب به هر قيمتي نيست. به اين قيمت كه محمدرضا گلزار را هر طور شده به تلويزيون بكشانيم تا با تهديد به رفتن در وسط برنامه، ته دل يك شبكه تلويزيوني را خالي كند. اين كه گلزار را به هر شرط و شكلي براي حضور در برابر دوربين تلويزيون راضي كنيم، گيرم كه اين وسط به جز حرف‌هاي هميشگي، هيچ گفت و گويي صورت نگيرد. رسانه‌هاي ما فعلا در مسابقه "جلب مخاطب به هر قيمتي" شركت كرده‌اند و در اين مسير، در دام چنان عامه‌گرايي افتاده‌اند كه حيرت‌انگيز است. اين كه دقيقه به دقيقه، مجري برنامه پز تعداد SMSهاي برنامه‌اش را بدهد، بد نيست، اما وقتي همه‌ هدف‌مان همين باشد، نتيجه‌اش مي‌شود يك جور عامه‌گرايي كه قضاوت مردم در هر زمينه‌اي، جاي قضاوت اين‌كاره‌هاي هر رشته را مي‌گيرد. زماني نخبه‌گرايي پدرمان را درآورده بود و حالا اين عوام‌گرايي افسارگسيخته، به خصوص وقتي تصاويري از بغض محمدرضا گلزار را در حالي كه طره‌اي از موهايش روي پيشاني‌اش افتاده، با موسيقي حماسي و حركت آهسته، پخش مي‌كنيم و حالش را مي‌بريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 0:18  توسط پسر بد  |